![]() |
![]() |
|
|
در آستانه سالگرد شروع جنگ تحمیلی!!! چند روز پیش یه خانومی از من پرسید : شما بچه های اوایل دهه ۶۰ چرا انقدر با بقیه فرق دارید؟!!!حالا منم این نوشته رو تقدیمش میکنم هرچند شاید هیچگاه نخونش . روز ۳۱ شهریور سال ۱۳۵۹ بود ٬ البته من اونروزو یادم نیست چون هنوز بدنیا نیامده بودم!! بعد از اولین حملات دولت دوست و برادر ٬ عراق ٬ مامان جونم دچار درد و اسپاسم شدیدی میشه و از اونجایی که پدرم در اونروزها مشغول خدمت فی سبیل الله در روستاها بود کسی پیدا نمیشه به دادش برسه و اون هم بعد از اینکه از درد طاقتش تموم میشه٬ همراه شوهر خاله م میره بیمارستان و بعد از کلی آزمایش و عکس برداری ٬ دکتر آخری می فرماید : خانوم شما باردارید!! و با نیم نگاهی به تعداد عکسهای رادیولوژی ٬ برای من خوش قدم! آرزوی سلامتی می کنه!!!!و طفلک مادرم ۹ ماه همراه با صدای رگبار ضدهواییها برای من دعا می کند!!! من در بحبوحه جنگ - ظاهرا" سالم !!!-بدنیا آمدم! یکسال بعد هنوز چند روزی به تولد یکسالگیم مونده بود که در بغل مامان رفتیم خرید.... تا رسیدیم تو مغازه ٬ رادیو اعلام کرد : خرمشهر آزاد شد! همه فریاد میزدن و مامانم گریه میکرد.منم گریه کردم!!! البته نه از خوشحالی بلکه از صدای جیغ اطرافیان!!!میدونم باورتون نمیشه ولی من اون روز رو خوب یادمه! اینم از تولد یکسالگیم! سال ۶۶ راهی مدرسه شدم....روز کلاس بندی وقتی اسممو خوندن رفتم طرف صف کلاسم و تازه رسیده بودم به صف که صدای آژیر بلند شد..... ناظمای بیچاره ما رو هل دادن طرف پناهگاه!!! اینم از روز اول مدرسه م!!! تو همون سال یه روز که طبق معمول مامان رفته بود دکتر! و من و برادرم هم همراه بابا طبق معمول میرفتیم دنبالش ٬ تو ماشین نشسته بودیم که برقی آسمون تهرانو روشن کرد و بعدش صدایی آمد که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم!این برق و صدا بارها و بارها اونشب تکرار شد و هر بار که از بابا می پرسیدیم این چیه ؟ می گفت : منبع آبه که میفته زمین!!! من پیش خودم فکر کردم که منبعهای آب تهران چقدر لق می زنن!!!!و لحظه یی از بابا بدم اومد آخه تو سازمان آب کار میکرد!! و به همین سادگی تهران هدف ۱۶۶ موشک کشور همسایه شد! اینم از روز اول موشک باران تهران!!! بالاخره تو اردیبهشت سال بعد مدارسو تعطیل کردن و بابا ٬ ما رو راهی یه روستا تو اراک کرد و خودش کماکان موند تهران و گفت : ترک کار در این شرایط خیانت به مردم و انقلابه و ما هر کدوم وظیفه داریم در یک جبهه بجنگیم!!! ما هم رفتیم و ۲ ماهی روستایی شدیم و ساکن یه اتاق روی طویله یه خونه روستایی!!خاطرات اونروزها مثنوی هفتاد من کاغذه!فقط اینکه از شانس من ٬ خاله م تو مدرسه همون روستا کلاس اول تدریس میکرد و منم رفتم کلاسش و کلی حال کردم٬چون کلی فرق بین من و بقیه میذاشت !!! مثلا" من فقط یه شیفت میرفتم مدرسه و شیفت بعد از ظهرو می خوابیدم!!بالاخره اواخر تیر امتحانمون دادیم البته تو تهران و صبر کردیم تا زهر تلخ صلح!!!!! نوشیده شد. اینم از اولین سال تحصیلی!!! پی نوشت اول : تو رو خدا اعتراض نکنید چرا همش از جنگ می نویسم..... فکر می کنم جنگ برای من و هم نسلام جزیی از زندگی شده!! و وای به این زندگی!!! پی نوشت دوم : چقدر دلم میخواد گریه کنم!!! پی نوشت سوم : برای تمدد اعصاب حتما" یه سر به سایت آقای نبوی بزنید!!! http://siedebrahimnabavi.blogfa.com
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:47 توسط پرنیان - امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هرروز با فریاد و یا پچپچه اعتراض می کنیم .در مقابل هر اتفاق واکنش نشون میدیم و دلمون
می خواد دنیا رو که نه حداقل اطرافمونو عوض کنیم ولی بی خبریم که اون داره عوضمون میکنه! این خاصیت دنیاست که ما آدما به همه چیز عادت می کنیم ما دو نفر نویسنده نیستیم فقط دوست داریم تو این زندگی یکنواخت با بقیه شریک بشیم و رنگ اونو عوض کنیم. پرنیان - امید |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
سيد محمد خاتمي سيد محمدعلي ابطحي سيد ابراهيم نبوي مسعود بهنود احمد شاملو محمدرضا شجريان بنياد باران موسسه يونيسف كافه آنتراكت هفته نامه سلامت |
|
RSS
|