تبليغاتX
عادت می کنیم

همیشه از تابستون بدم میومد!

از گرماش گرفته تا دلهره کارنامه گرفتن!

همیشه آمدن تابستون برام یه جورایی دردناک بود و دلهره آور -  قبلَنا بی دلیل و حالا چند سالی است با دلیل -

و امروز هم در آخرین روزهای اولین ماه تابستان این دلهره رو حس کردم !

وقتی امروز sms آمد که خسرو شکیبایی فوت کرد٬ بیش از ناراحتی انگار یهو خالی شدم!

انگار بخشی از کودکی و نوجوانیم جلوی چشمانم آمد.

چهارشنبه هایی را به یاد آوردم که منتظر ساعت ۹ بودم تا من ِ کودکِ بعد از جنگ که هیچ تفریحی برام تعریف نشده بود ٬ بدیدن خانه ای بنشینم که سبز بود٬ سبز ِ سبز.خانه ای که کمتر دور و برم میدیدم و پدری محور این خونه بود که با حرفاش و عملش اونو سبز نگه داشته بود.

یادش بخیر ..... با گریه هاش گریه می کردیم و با خنده هاش از ته دل می خندیدیم!

 

با حمید ِهامون فریاد زدیم : این زن منه٬ عشق منه٬ مال منه!

با صفا و اسد ِ پری طی طریق کردیم.

از دست گشتاسب ِ سارا حرص خوردیم و ......

با هق هق اعتراض به جنگ عزیز  ِاتوبوس شب  نفس در سینه مان حبس شد......

 

و اکنون برای از دست دادن سهمی از کودکی می گرییم.

 

همیشه از تابستون بدم میومد!

 

 

http://masihalinejad.com

پی نوشت : برای اولین بار است می بینم که بدون اعلام هیچ نهاد و سازمان و گروهی ٬ عزای عمومی شده است! 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:43  توسط پرنیان - امید | 

با بالا گرفتن تنش های لفظی بین طرف های ایرانی و اجانب و خط و نشون کشیدن های جور وا جور، این بار شاهد بودیم که سردار باقر زاده که هنوز بعد از 19 سال از پایان جنگ در حال کشف جسد های جوونای مملکتمونه در فشانی کرده که چقدر قبر کندیم واسه متجاوزای به خاک ایران اسلامی!!!

سردار عزیز فکر می کنم بد جوری به گورکنی عادت کرده که چنین حرفی رو میزنه. اما ای کاش گور هایی رو که برای مردم این سرزمین کندن رو اول تخلیه می کردند تا با این حرفشون داغ به دل خیلی ها که جووناشونو دادن و یه پلاک نصیبشون شده نذارن.

شاید شاملو خیلی بهتر بتونه درد منو بازگو کنه:
هرگز از مرگ نهراسیدم
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد...


پی نوشت 1 :سالروز حماسه 18 تیر گرامی باد. یاد و خاطره همه دانشجویانی که برای "  آزادی " به خاک و خون کشیده شدند رو گرامی می داریم.

پی نوشت 2 : امروز 17 تیر ماه . دقت کردین که چند ساله که هر روزمون 17 تیره!!!
 
 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:5  توسط پرنیان - امید | 
 

از همه دوستان عزیز که بهمون سر زدن معذرت میخوام چون اینترنتمون قطع شده.
ولی یه موضوع خنده دار امروز برام پیش آمد اضطراری وصل شدم تا یه کم بخندید یا شایدم.....

امروز رفته بودم شهر کتاب برای خودم جایزه بخرم!!!!(آخه امتحانام تمام شد و ازین به بعد میتونید بعنوان یک کارشناس ارشد بومی ساخت داخل مهندسی راکتور بهم افتخار کنید....حیف که کار برامون نیست!!!!)

بگذریم...
یه خانومی بس برازنده آمده بود به قول خودش رمان بخره!( با تشدید روی م بخونید لطفا"!)

فروشنده ازش پرسید چه رمانی میخواد؟
گفت : یه کتاب باشه حجمش زیاد باشه و زود تمام نشه! در ضمن آخرش گریه م نگیره و خوب تمام بشه!!!


آقای فروشنده هم از ٬ کتابهای احمد محمود و دولت آبادی و پیرزاد و محمدعلی و .... سرسری گذشت - که البته کاملا حق داشت !!! -  و رسید به این دانیل استیل های وطنی. کلی تعریف و تمجید کرد وقربون صدقه نویسنده ها رفت.

 هرکدوم از نویسنده هارو که اسم می برد که آیا دخترخانوم کتاباشونو خوندن یانه ٬ جواب میشنید که نویسنده شون برام مهم نبوده!!!

 آخر سر حدود بیست و پنج تومن هزار تومن پول بی زبون داد پای ۴ ٬ ۵ تا از این کتابا و خوشحال رفت!


آقای فروشنده هم به همکارش چشمکی زد و گفت : " اینم از دشت بعد از ظهر!کلی بهش انداختم!"

منم که می خواستم کتاب جدید مرادی کرمانی -که کلی جایزه بین المللی گرفته - رو بگیرم به علت نداشتن پول سر بزیر افکنده از فروشگاه بیرون آمدم و گفتم کاش اقلا چهار تا کتاب درست بهش انداخته بودن!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:37  توسط پرنیان - امید | 

  تیغ زن را دیدم. سه روز پیش از گرما به سینما پناه بردیم و بین قرنطینه و انعکاس و چند تا فیلم در پیت دیگه ساخته داوود نژاد رو انتخاب کردیم. فیلم افتضاح بود. نمی دونم اصلا میشد بهش گفت فیلم یا نه! هر کسی یه دوربین دستش بگیره و بره شمال از مناظر فیلم بگیره از این بهتر در می آد! باورتون نمیشه تا نبینید. از چیزی به نام داستان و روایت، دیالوگ های با ربط، شخصیت پردازی و ...  خبری نبود. وقتی تموم شد فقط به خودم و داوود نژاد و یه عده دیگه فحش می دادم. وقتی از پله های سینما آزادی پایین می اومدیم افسوس خوردم که چرا از دیدن سنتوری محروم شدم، و باید این اراجیف رو توی سینما شاهد باشم.

یادمه که چند وقت پیش برادر صفار، وزیر فرهنگ بر آمده ار مکتب کیهان، در توجیه عدم اکران فیلم پر طرفدار سنتوری گفته بود که بخاطر احترام به مردم مسلمون و خانواده شهدا!!! این فیلم هرگز اکران نخواهد شد، ای کاش کسی هم به فکر احترام به شعور مردم بود، هر چند این توقعی بیجا از امثال صفاره.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:46  توسط پرنیان - امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هرروز با فریاد و یا پچپچه اعتراض می کنیم .در مقابل هر اتفاق واکنش نشون میدیم و دلمون
می خواد دنیا رو که نه حداقل اطرافمونو عوض کنیم ولی بی خبریم که اون داره عوضمون میکنه!
این خاصیت دنیاست که ما آدما به همه چیز عادت می کنیم
ما دو نفر نویسنده نیستیم فقط دوست داریم تو این زندگی یکنواخت با بقیه شریک بشیم و رنگ اونو عوض کنیم.
پرنیان - امید

پیوندهای روزانه
م.ح.عباسپور
همان همیشگی
یک شاخه زیتون
نفس عمیق
عاشقانه ها
آسمان آبی
نیک آهنگ کوثر
توکا نیستانی
عروسک کوکی
روی میز آشپزخانه
مطبخ خاله خانم
آشپزخونه
اول شخص مفرد
رضا هدایت
شبنم طلوعی
کیانوش فرید(زنی به طعم خاک)
مسیح علی نژاد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
سيد محمد خاتمي
سيد محمدعلي ابطحي
سيد ابراهيم نبوي
مسعود بهنود
احمد شاملو
محمدرضا شجريان
بنياد باران
موسسه يونيسف
كافه آنتراكت
هفته نامه سلامت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM