![]() |
![]() |
|
|
چند ساعته دارم به مغزم فشار میارم یه مطلبی بنویسم (بس که این فرنوش خانوم میگه بروز شین!!) هیچی به فکرم نمیرسه! یعنی چند وقتیه هیچی به ذهنم نمی رسه!منی که دفترتلفن خونه بودم و مشاور حل جدولای روزانه امروز دو ساعت فکر کردم تا اسم دکترم یادم اومد٬دکتری که یه جورایی حال و هوای خرابمو برگردوند سر جاش و من خیلی دوستش دارم!وقتی اسمش یادم اومد٬ دلم می خواست اینجا بود تا براش حرف می زدم بهش می گفتم :" بی خیال تاریخ! بی خیال انسان!بی خیال تشنه ها و دریا !بی خیال گشنه ها و صحرا!" اونوقت اونم ادامو در می آورد و من تو گریه می خندیدم! دلم می خواد دو تا لورازپام بخورم و یه روز کامل بخوابم!دلم می خواد یه چند روزی هیچ صدایی نشنوم! نمی دونم دلم می خواد فریاد بزنم یا گریه کنم! اصلا می دونید چیه ٬نمیدونم چه مرگمه!بدیشم همینه! این روزا همش یاد حسین پناهی میافتم!
"کی تا حالا برگشته به کودکیش؟ کی؟ کجا؟ می خواستم اما مقدورم نشد. باید مقدورم بشه! خنده های بی دلیل گریه های بی دلیل خیرگیها ٬خیرگیها٬ خیرگی! ....... من می خوام بر گردم به کودکی!!! ....... ما چرا می بینیم؟ ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می پرسیم؟ خودتو می شناسی؟ من خودم یک سایه م! ........ ـ چت شده یهووکی! ـ چیزی نیست! ........ سردمه مثل آغاز حیات گل یخ! مثل یک قاشق یخ کرده رو دریاچه یخ ٬یخ کردم عین آغاز زمین! ..... ـ تشنته ؟آب میخوای؟ ـ کاشکی که تشنه م بود! ـ گشنته ؟ نون میخوای؟ ـ کاشکی که گشنه م بود ....... سردمه. - خوب برو زیر لحاف! -صد لحافم کممه! ....... این جهانی که همش مضحکه و تکراره تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!؟ "
حتما تو ورقه امتحان هم همینطوری سوالا رو جواب دادم که استادم بهم گفت :"شما چرا!!!!؟ از ورقه تون معلوم بود که تمرکز ندارید!!!!!! " این همه نوشتم که بگم ما هنوز هستیم !هرچند من اینطوریم و امید هم سرگرم امتحان.
سبک شدم! ......................................................................................................................................... راستی به سایت زیر سر بزنید: ....................................................................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:5 توسط پرنیان - امید |
|
|
آتش زیر خاکستر
برای دانشجویان در بند
آن شب را به یاد بیاور آن شب زمستان می لرزیدیم و می لرزیدیم همه بودند گرداگرد شهر ایستادیم دست در دست هم دادیم هرکس جرقه ای آورد قلبهامان گرم شد چشم هامان روشن شد گُر گرفتیم آتشی به پا شد آتشی سرخ به راه افتادیم رفتیم که سرما را بسوزانیم که تاریکی را بشکافیم یادت هست؟! ناگهان باران بارید باران خاک! خاک، بر سر شدیم خاکستر شدیم اما من منتظرم تو هم می دانم منتظری روزی نسیم می آید... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:1 توسط پرنیان - امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هرروز با فریاد و یا پچپچه اعتراض می کنیم .در مقابل هر اتفاق واکنش نشون میدیم و دلمون
می خواد دنیا رو که نه حداقل اطرافمونو عوض کنیم ولی بی خبریم که اون داره عوضمون میکنه! این خاصیت دنیاست که ما آدما به همه چیز عادت می کنیم ما دو نفر نویسنده نیستیم فقط دوست داریم تو این زندگی یکنواخت با بقیه شریک بشیم و رنگ اونو عوض کنیم. پرنیان - امید |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
سيد محمد خاتمي سيد محمدعلي ابطحي سيد ابراهيم نبوي مسعود بهنود احمد شاملو محمدرضا شجريان بنياد باران موسسه يونيسف كافه آنتراكت هفته نامه سلامت |
|
RSS
|