![]() |
![]() |
|
|
از همه دوستان عزیز که بهمون سر زدن معذرت میخوام چون اینترنتمون قطع شده. امروز رفته بودم شهر کتاب برای خودم جایزه بخرم!!!!(آخه امتحانام تمام شد بگذریم... فروشنده ازش پرسید چه رمانی میخواد؟ هرکدوم از نویسنده هارو که اسم می برد که آیا دخترخانوم کتاباشونو خوندن یانه ٬ جواب میشنید که نویسنده شون برام مهم نبوده!!! آخر سر حدود بیست و پنج تومن هزار تومن پول بی زبون داد پای ۴ ٬ ۵ تا از این کتابا و خوشحال رفت!
منم که می خواستم کتاب جدید مرادی کرمانی -که کلی جایزه بین المللی گرفته - رو بگیرم به علت نداشتن پول سر بزیر افکنده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:37 توسط پرنیان - امید |
|
|
تیغ زن را دیدم. سه روز پیش از گرما به سینما پناه بردیم و بین قرنطینه و انعکاس و چند تا فیلم در پیت دیگه ساخته داوود نژاد رو انتخاب کردیم. فیلم افتضاح بود. نمی دونم اصلا میشد بهش گفت فیلم یا نه! هر کسی یه دوربین دستش بگیره و بره شمال از مناظر فیلم بگیره از این بهتر در می آد! باورتون نمیشه تا نبینید. از چیزی به نام داستان و روایت، دیالوگ های با ربط، شخصیت پردازی و ... خبری نبود. وقتی تموم شد فقط به خودم و داوود نژاد و یه عده دیگه فحش می دادم. وقتی از پله های سینما آزادی پایین می اومدیم افسوس خوردم که چرا از دیدن سنتوری محروم شدم، و باید این اراجیف رو توی سینما شاهد باشم. یادمه که چند وقت پیش برادر صفار، وزیر فرهنگ بر آمده ار مکتب کیهان، در توجیه عدم اکران فیلم پر طرفدار سنتوری گفته بود که بخاطر احترام به مردم مسلمون و خانواده شهدا!!! این فیلم هرگز اکران نخواهد شد، ای کاش کسی هم به فکر احترام به شعور مردم بود، هر چند این توقعی بیجا از امثال صفاره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:46 توسط پرنیان - امید |
|
|
نمی دونم سریال مرگ تدریجی یک رویا را دیدید یا نه؟!! میدونم الان برای قضاوت در مورد این سریال زوده! ولی فقط چند تا صحنه را که امشب دیدم براتون می نویسم ( البته با اندکی تخلص ) تا خودتون قضاوت کنین! دوست دارم نظر کسانی که با دو قسمت از سریال طنز مرد هزار چهره بر آشفتند را - در مورد این سریال که در تمام قسمتهاش سعی در معلوم الحال بودن!! نویسندگان و مترجمان مملکت داره - بدونم!!! *********** - داخل منزل یک خانوم نویسنده سر میز غذا سر میز شمع روشن شده و غذا رو با کارد و چنگال می خورن٬در این هنگام ساناز (ستاره اسکندری) با یه بطری نیمه پر مشروب با حالت مستی وارد میشه! ساناز :فقط همینو داری؟ خانوم صاحب خونه :آره ٬میخوام بگم بیارن برام.تو انبارم ندارم! ساناز : زحمت کشیدی! این به کدوممون میرسه آخه؟ خانوم سومی : من و هلن که نمی خوریم ٬ میخوایم بعد از ظهر بریم سونا!! *********** - داخل خانه صدای سگ می آید! ساناز با حالت مستی : هلن درو وا کن ملوس بیاد تو!اعصابمو ریخت بهم! هلن : ملوس تو خونه پی پی کرده باید ادب شه! خانوم سومی : با این کاری که تو کردی حتما" ادب شده و دیگه میره دستشویی!!!! ********** در این صحنه شخصیت اصلی که نویسنده است و همسرش یک ناشر مذهبی! - به مشاورهء متخصص زنان و زایمان سازمان صدا و سیما که تنها علامت بارداری رو تهوع میدونه - در منزل دوستش داره بالا میاره! مارال : ساناز : حالت خوبه؟ مارال (نویسنده ) : ساناز : چته؟ مارال : هیچی ٬حامله ام.امروز جواب آزمایشو گرفتم. ساناز با حالت مستی! :خاک بر سرت ! بدبخت! بیچاره ! مارال : من بچه دوست دارم!!!! ساناز :خاک بر سرت تو نویسنده ای!!!!!!! دو روز دیگه آریان ( که منتقد ادبی ست و ساکن آمریکا!!!) که برای کتاب دومت( که با نظر همین آریان آمریکایی عوض شد و مورد علاقه BBC قرار گرفت) مقدمه نوشت و دعوت شدی اونوربا یه بچه میخوای چکار کنی؟!!! باید بندازیش ! من یه دکتر آشنا دارم!! باید بندازیش! ************* بقیه شو تعریف نمی کنم چون حالم بهم خورد! من که نه نویسنده ام و نه ادعایی در این مورد دارم ٬ حالم از این چهره ای که از اهالی قلم - بخصوص زنان اهل قلم - ساخته شد بهم خورد و تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که با نوشتن این چند سطر خودمو خالی کنم!
پرنیان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:45 توسط پرنیان - امید |
|
|
بر بینی شب انگشت چه کسی ست که حتی زنجره ها خاموشند؟ محمد علی بهمنی
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست وین حیات عزیز و گرانبهاست لبخند چشم توست! هرچند با تبسم شیرینت آنچنان از خویش می روم که نمی بینمش درست! ******** لبخند چشم تو در چشم من ٬ وجود خدا را آواز می دهد. در جسم من ٬ تمامی روح حیات را پرواز می دهد. جان مرا - که دوریت از من گرفته است - شیرین و خوش دوباره به من باز می دهد.
مرحوم فریدون مشیری
پرنیان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:29 توسط پرنیان - امید |
|
|
هفته پیش برای انجام یه پروژه رفته بودم تامین اجتماعی. طبق معمول همه سازمان ها سر ظهر همه مشغول عبادات و ناهارات بودن و منم اومدم بیرون تا یه جایی واسه ناهار پیدا کنم. همینجور که داشتم اون حوالی بی هدف پرسه می زدم یه صحنه ای رو دیدم که واقعا برام جالب بود. پیر مردی خوش قلب و مهربون که بابای مدرسه بود و اومده بود دم در مدرسه به استقبال دانش آموزا. تا اینجاش شاید خیلی معمولی باشه اما وقتی که شنیدم با چه شور و حالی به بچه ها خوش آمد میگه : " سلام مهندسا ... سلام گل پسرا ...خوش اومدین پسرا..." حال عجیبی بهم دست داد. توی یه مدرسه دولتی اونجای شهر که مطمئنا کسی حق کارای روزمرش رو هم نمی گیره و توی گرمای طاقت فرسای دم ظهر که پیرهن آدم از عرق به پوستش می چسبه و توی این شهری که همیشه شاهد سر و صدای بوق راننده تاکسی و فحش و بدوبیراه مردم و ... بودم نمیدونم باید اسم این کارو چی بگذارم. شاید مهرو محبت شایدم بزرگواری شایدم... هر چی که هست نمیتونم کاری برای تو بابای مدرسه بکنم الا اینکه دستت رو ببوسم و بهت بگم مخلصتم بابای مهربون تر از خیلی از باباها!
امید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:15 توسط پرنیان - امید |
|
|
دوستان عزیز با تاخیر ٬ سال نو مبارک!
پخش سریال مرد هزار چهره و واکنشهایی که در پی داشت خیلی فکرمو مشغول کرد و از اونجایی که نیت نوشتن تو این وبلاگ ٬ بیشتر برای بیان حرفهای دلم بود تصمیم گرفتم این مطلبو بنویسم. دیروز آقای پیمان قاسمخانی در یک مصاحبه تو روزنامه همشهری گفته بود :"غیر از دزدا و قاتلا همه از ما شکایت کردند! وقتی پزشکان ما که قشر تحصیلکرده جامعه هستند اینطور برخورد کنند دیگه ......" وقتی این مطلبو خوندم یاد حرف یکی از دوستان افتادم که بازیگر و کارشناس ارشد کارگردانی از دانشگاه تهرانه.یه روزی برام تعریف میکرد که :" دو سه سال بعد از فارغ التحصیلی رفتم دانشکده هنرهای زیبا و چیزی که دیدم باورکردنی نبود٬کلاسای درس نیمه تعطیل بود و خبری از استادای زمان ما که همیشه بهشون آویزون بودیم ٬نبود. بجاش تو کافی شاپ و محوطه دانشکده غلغله بود و جالب اینکه همه شبیه هم بودن!پسرا با سبیل و موهای بلند و پیپ به لب ٬دخترا با سارفونای رنگی و مقنعه عجیب غریبو صورتای .... ! همه هم عین هم حرف میزدن و دست بیشترشون یه کتاب از سارتر و کافکا و ... دیده میشدو ورد زبونشون چند تا کلمه بود که همه به... ایسم و... ایست و ......٬ختم میشد! دوستم که تعجب منو دید گفت :" بابا تیریپ روشنفکریه دیگه!" و من فکر کردم روشنفکرشدن چه راحت شده!!! برای من واکنش پزشکا و اداره ثبت و نیرو انتظامی چیز جدیدی نبود چون بارها و بارها با پخش هر فیلم و سریالی شاهد شکایتهای این اقشار بودم ولی وقتی به چندتا سایت از آدمایی که همه ما اونا رو قشر فرهیخته جامعه میدونیم و روشون حساب می کنیم٬ سر زدم - اسم نمی برم چون انقدر معروف هستن که همه میشناسیمشون - و واکنش تند و غیر منطقی اونها رو دیدم جا خوردم . پیش خودم گفتم این ۲ قسمت!گیریم همه دروغ و اهانت !آیا آدمهایی که دم از انتقادپذیری و نقد بیرحمانه و .... میزنن و شاید برای خیلیها - متاسفانه - الگوی دموکراسی هستن تاب تحمل همین ۲ قسمت را هم نداشتن!!!! من واقعا" فرمول روشنفکری که در این سریال ارائه شد رو خیلی دیدم و می بینم٬ "لباس پو شیدن های بخصوص ٬افتخار زندانی شدن و جدیدا" افتخار فیلتر شدن وبلاگ٬ سیگار کشیدن٬مشروب خوردن٬شعر گفتن به شرطی که حتما " در اون از کلماتی چون زیر سیگاری٬ قلاده سگ٬برج ایفل و... استفاده بشه ! بار اولی که پیش مشاورم رفتم در آخر صحبتاش گفت از دستم ناراحت شدی؟! گفتم : بله. خندید و گفت : تو از آینه ای که جلوت گرفتم ناراحتی!!!!از اینکه خودتو بی هیچ پرده ای می بینی ناراحتی! و حالا فکر می کنم که این عزیزان هم از دست این آینه ناراحتند نه سازندگان این سریال! استادی داشتیم در دوران کارشناسی ـ یادشون بخیر ـ یه بار سر کلاس گفتن :"کاش به دانشجویانی که به دانشگاه علوم انسانی می روند دو سال به اجبار ریاضی درس می دادند! شاید اینطور توان بیشتری برای تجزیه و تحلیل امور پیدا میکردند!" من این حرفشون رو اون موقع گذاشتم به حساب تعصب و خشکی ذاتی رشته تخصصی ایشون - که پرفسور فیزیک و دارای کرسی استادی در دانشگاه پاریس هستن - اما بعدها این مطلب به من ثابت شد و دلیل بارزش دوست بسیار عزیزم محرم براتی ست که علی رغم تحصیلات حسابداری ٬یک روزنامه نگار و یک تحلیلگر فوق العاده ست. و خوشحالم و افتخار می کنم که از همین جا برگزیده شدن مقاله ایشون رو در مسابقه یاد قلم تبریک بگم و مطمئنم اگر ایران و ایرانی تغییری کند ٬فقط و فقط متاثر از این افراد فرهیخته خواهد بود . و همچنین تبریک می گم به مهران مدیری و پیمان قاسمخانی که در چارچوب معلوم الحال صدا و سیمای جناب ضرغامی که پرورش دهنده کسانی چون سیروس مقدمه٬ می تونن حرفها و انتقاداتشونو بیان کنن
پرنیان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:19 توسط پرنیان - امید |
|
|
۲۲ نفر از دانشجویان زائر مناطق جنگی در تصادف اتوبوس کشته شدند٬ بهمین سادگی. مسئولان محترم نیز نه استعفا دادند و نه ککشان گزید که اگر غیر از این می شد جای تعجب داشت! البته این مسئولان به راحتی هر چه تمامتر شربت شهادت را پس از مرگ به خورد عزیزان از دست رفته دادند که دیگر تعجب نکنیم که چرا پس از ۱۸ سال از پایان جنگ هنوز ما را ملت شهیدپرور می نامند... آهنگران راحت بخواب که مسئولان همه خوابند! دیگر برای شهادت نه به دشمن فرضی و غیر فرضی نیاز است و نه به مین و نوحه و کلید بهشت! نمیدانم چرا یاد سه سال پیش افتادم که به چه راحتی دکتر ابوالحسنی عزیز و چند نفر دیگر از دوستان دانشجویم در جاده ای دیگر این بار در راه یک کنفرانس علمی جان باختند٬ و آن دیگری که با خبر قبولیش در کنکور ارشد به خانه بر می گشت که زنده زنده در آتش... هر چند که آن ها شهید نشدند! اگر در این مملکت هر روز مرغ و گوشت گران می شود٬ اما جان ما چه خوب ارزان و ارزان تر می شود٬ و صد البته قیمت شهادت حتی با افزایش قیمت بنزین هم بالا نمی رود! ما را چه می شود؟ چه کسی جوابگوی عید بی دردانه این خانواده های شهید جدید است؟ ایکاش این واقعه در غزه اتفاق می افتاد که حداقل کارشناسان بی دغدغه سیمای ملی در برنامه ای هر چند کوتاه به جستجوی علل آن بپردازند!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:26 توسط پرنیان - امید |
|
|
ایمیلی از یکی از دوستانم به دستم رسید که برام جالب بود ٬فکر کردم بذارمش تو وبلاگ تا دوستان هم در آستانه سال جدید استفاده کنن!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------- چهل توصیه برای زندگی بهتر : 1- به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:30 توسط پرنیان - امید |
|
|
تقدیم به فرنوش عزیزم و همه زنانی که تنها به خود نمی اندیشند! مردی کنار زنی - که بعد از یک روز کار خواب بود –ایستاده بود که پسر کوچکی وارد شد .نگاهی به آنها انداخت و از مرد پرسید: چرا زمان طولانی از وقتت را کنار او می گذرانی؟ مرد پاسخ داد : آیا به توانایی های این زن واقفی ؟! او می تواند چند بچه را همزمان در آغوش بگیرد،تمام کارهای خانه را انجام دهد،با آغوش خود هر دل شکسته ای را شفا دهد و او می تواند تا هجده ساعت در روز بی هیچ ادعایی کار کند و ....همه اینها را فقط با دو دستش انجام میدهد! پسر متاثر شد و گفت : غیر ممکن است !همه این کارها فقط در یک روز!؟؟ و سپس به زن نزدیک شد و او را لمس کرد و گفت : اما او خیلی لطیف است!!!!! مرد گفت : لطیف است ولی تو حتی نمی توانی تصور کنی که چقدر تحمل دارد! پسر پرسید : او می تواند فکر هم بکند!!؟ مرد گفت او موجود منطقی است که قادر است هر مشکلی را با گفتگو حل کند. پسر به صورت زن دست کشید و با تعجب گفت : صورت او خیس است! مرد گفت : اینها اشک هستند! اشکها وسیله ای هستند برای نشان دادن اندوهها، تردیدها ،عشق ،تنهایی ،رنج و غرور او ! او تنها موجودی است که می تواند همه اتفاقات را تاب بیاورد! به هنگام فریاد لبخند بزند،به هنگام گریه آواز بخواند، در موقع خوشحالی بگرید و به هنگام ترس لبخند بزند!!! او در برابر سختیها می جنگد و در مقابل بی عدالتی می ایستدو به مشکلات " نه " نمی گوید تا زمانی که راه حل بهتری بیابد! او خود را قربانی خانواده اش می کند تا این جمع کوچک پیشرفت کند. عشق او بی قید و شرط است!!
اما او یک عیب بزرگ دارد! فراموش می کند که لیاقت و ارزشش چقدر است!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------- این متن ارسالی یکی از دوستانم (بهاره عزیز ) است که فقط آن را ترجمه کرده ام البته با اندکی تغییر! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:29 توسط پرنیان - امید |
|
|
خیلی وقته که دلم می خواست بنویسم، اما انقدر سرم شلوغ بود و بی حوصله بودم که اصلا دستم به تایپ کردن نمی رفت، تو سرم خیلی موضوع ها برای نوشتن وجود دارن ، از شهریار تا ایرج میرزا ، از اطاعت کروبی تا تحصن ، از 22 بهمن تا 24 اسفند، از مصدق پدر خوانده تا کاشانی که نمی دانستم او بود که نفت را ملی کرد، از کیهان تا نو اندیش، از دوم خردادیان تا اصلاح طلبان، ااز نجف زاده تا خیابانی ، از قلعه نویی تا کلمنته، از ضرغام تا گوبلز، ازلپ های گلی سید حسن تا پشت گهی آقایان ، از رد صلاحیت فله ای تا تأیید صلاحیت قطره چکانی ، از حداد عادل و جنتی و اون رئیس جمهور احمق تا مردم بدبخت ... از محرم عزیزم ممنونم که منو به نوشتن دعوت کرد درباره انتخابات و راهکارها و چه باید کرد شاید که فردا بهتر شود؟ من در انتخابات 24 اسفند شرکت نمی کنم. من در انتخابات شرکت می کنم ؛ اما آنچه در 24 اسفند اتفاق می افتد را انتخابات نمی دانم. بقول پروردگار دو عالم جنتی ، زمان آن ملعون بود که لیست نمایندگان از دربار می آمد، اما زمان این یکی، تنها فرق قضیه عوض شدن جای دربار با شورای نگهبان بیت رهبری است. آنچه تا کنون نمایان شده، انتصاباتی فرمایشی و انتخاباتی نمایشی است که جشن ملی دیگری برای ما ایرانیان رقم خواهد زد! می گویید چه می کنم؟ می گویم هیچ! اصلا الان مسأله این انتخابات نیست! این وضع برگزاری انتخابات از مجلس هفتم شروع شده و تا در به پاشنه شورای نگهبان بیت رهبری بچرخد همین است! تازه روز بروز استبداد مطلقه روش های جدیدتری را بکار می گیرد که بیچاره خلق را به پای صندوق های رأی و راهپیمایی میلیونی بکشاند! مشکل مملکت ما در صلاحیت و عدم صلاحیت عده ای مشارکتی و مجاهدین و ... نیست، مشکل در عدم صلاحیت مردم در احقاق حقوق خویش و قدرت گرفتن جریانی است که رأی مردم را ارزشی قائل نیست! در ادبیات شریعتمداری و در فشانی های اخیر او بنگرید! استفاده ابزاری از مردم که دیگر مقوله ای جداگانه می طلبد!
دوستان من این روز ها استبداد را با تمام وجودم حس می کنم. در این خراب شده وطن هیچ امیدی برای ماندن و ادامه دادن نمی بینم. صبح تا شام از دیدن این همه عدالت و مهرورزی ذره ذره می سوزم و آب می شوم. دیگر عادت کرده ام که وقتی به بالاترین می روم بخوانم که جسد انسانی دیگر زیر خاک به والدینش تحویل داده شد! خسته شدم آنقدر خواندم که زنی در انتظار سنگسار است و روز و شب خواب سنگریزه هایی را می بیند که از طرف حکومت عدل الهی به او هدیه می شود! و چه دردناک است که این بار پدری این وظیفه سنگین را بر عهده می گیرد تا دختر 14 ساله اش را به سزای اعمالش برساند! و اینگونه است که دیگر امنیت اجتماعی در جامعه پر نشاط ما حاکم می شود! آن روز که خبر تبرئه قاتلان محفلی بسیجی کرمان را شنیدم شک کردم به هر چه هست و نیست! شک کردم به انسان بودنم ! به عدل علی که نه، به عدل علی شک کردم! خیلی حرف دارم، اما می دانم که تا این حکومت هست و این مردم هستیم و اصلاح طلبانمان مصلحت اندیشند و اصول گرایانمان به هیچ اصلی پایبند نیستند، همین است! والسلام.
امید ******************************************************
پی نوشت :
آقای ناجی خیلی مبارکه!
رضا ناجی هنرپیشه ایرانی شنبه شب موفق شد تا جایزه بهترین بازیگر جشنواره پنجاه و هشتم فیلم برلین را به خاطر بازی در فیلم "آواز گنجشكها" به خود اختصاص دهد. دیروز کلی دنبال عکس رضا ناجی گشتم.نه تو سایتهای داخلی (غیر از آفتاب) عکسی ازشون پیدا کردم نه تو سایتهای خارجی! همیشه همه فریادشون بلند بود که فیلمهای ایرانی که میره جشنواره های خارجی فقط قصدشون خراب کردن ایرانه برای همین هم جایزه میگیرن!حالا یکی نیست بگه بهترین هنرپیشه شدن دیگه ربطی به محتوای فیلم نداره! اونم آدمی مثل رضا ناجی با اون صداقت و مهربونی که تو چشماش دیده میشه!در مقابل هنرپیشه های امریکایی و اروپایی که میلیاردها دلار حمایتشون می کنه! ای بابا! ما چیمون به دنیا رفته که ....... اینم تنها عکسی بود که ازش پیدا کردم. واقعا این افتخارو کی باید بهش تبریک بگه؟!!! ( البته همیشه هم نباید از دولت ناراحت بود اینبار هنرمندان!!!هم هیچ عکس العملی نشون ندادن! )
پرنیان |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:43 توسط پرنیان - امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هرروز با فریاد و یا پچپچه اعتراض می کنیم. در مقابل هر اتفاق واکنش نشون میدیم و دلمون
می خواد دنیا رو که نه حداقل اطرافمونو عوض کنیم ولی بی خبریم که اون داره عوضمون میکنه! این خاصیت دنیاست که ما آدما به همه چیز عادت می کنیم ما دو نفر نویسنده نیستیم فقط دوست داریم تو این زندگی یکنواخت با بقیه شریک بشیم و رنگ اونو عوض کنیم. پرنیان - امید |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
سيد محمد خاتمي سيد محمدعلي ابطحي سيد ابراهيم نبوي مسعود بهنود احمد شاملو محمدرضا شجريان بنياد باران موسسه يونيسف كافه آنتراكت هفته نامه سلامت |
|
RSS
|